خواهرزاده ام صبا کتاب خانه ی مدرسه شان را که راه انداخت. گفت: "کی می آیی دایی"؟ دیروز از مدرسه که برمی گشتم، سر ماشین را کج کردم سمت مدرسه ی صبا. سرم را انداختم پایین و رفتم تو. یک خانمی دم راهرو ایستاده بود. معرفی کردم. گفت: "هفته ی کتاب منتظر شما بودیم. امروز که جلسه داریم ..." . گفتم: "شما به کارتان برسید. یک زنگ یک کلاس را بدهید به من". مدرسه ها امکان ندارد یک کلاس بی معلم نداشته باشند. گفت: "بروید سر کلاس سوم". زنگ تفریح بود. صبا مرا دید. با هم رفتیم کتاب خانه. یک کمد قدیمی ته راهرو. در کمد بازبود. کتاب ها را دیدم. دو سومش در نگاه اول باید می رفت توی کیسه گونی. دو سوم قدیمی و پاره پوره و به درد بازیافت بخور. زنگ خورد. رفتم سر کلاس سوم. بچه های بی معلم اختلاف نظر داشتند که ریاضی روی میز بگذارند یا فارسی. گفتم: "این زنگ، زنگ قصه است. هیچی روی میز نگذارید. سرتان را روی میز بگذارید تا اول برای تان یک لالایی بخوانم". بعد قصه گفتم. دو تا قصه. بعد شعر خواندم. شعر خواندند. بعد کتاب فلیکس و گنج های فرتاموش شده را از کیفم در آوردم، و گفتم این را هدیه آورده ام برای کتاب خانه ی تان به علاوه ی پنج کتاب دیگر. اما همه فلیکس را می خواستند؛ همه. کلی بحث کردیم که چه کنیم تا فلیکس به همه برسد. آخر سر قرعه کشیدیم. فلیکس افتاد به ریحانه. قرارشد فلیکس شب اول پیش ریحانه باشد. فردا ریحانه نام همه ی بچه ها را توی کاغذهای کوچک بنویسد، تاکند و با خودش بیاورد، و قرعه بکشد و فلیکس برود پیش نفر دوم. همین طوری تا بیست و پنج روز.

منبع : ترجمانگنج فراموش شده
برچسب ها : کتاب ,کلاس ,گفتم ,مدرسه ,ریحانه ,خانه ,کتاب خانه